أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
18
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
چو از مطالب در اوّل آنچه بايد هست * چه حاجت است بدين دو ، ز حجّت و برهان ؟ مطالب علمى چهار است ؛ يكى موجب كلّى چنان كه گويى : هر چه مردم است حيوان است . و ديگر سالب كلّى ، چنان كه گويى : هيچ سنگ حيوان نيست . و سديگر موجب جزوى ، چنان كه [ گويى ] : بعضى مردم حيوان است ، و چهارم سالب جزوى ، چنان كه گويى : بعضى از مردم دبير نيست . و اين هر چهار از مطالب در شكل اوّل هست و از وى اين چهار بيايد . و بدين سبب شايد گفتن كه بدان دو شكل ديگر حاجت نيست . و اين شكل « 1 » را حل بدان است كه گوييم « 2 » بسيار جاى بود كه قضيّتهاى سوالب علمى به كار دارند آنجا [ و ] آنچه نزديك افتد به بديههء عقل و فهم قضيهء سالب باشد و هم آن معنى دهد . مثال اين چنان كه گوييم : آسمان نه خفيف است و نه ثقيل . و اين سخنى باشد به بديههء عقل و فهم نزديك . و اگر باز چنين گوييم : آنچه نه خفيف است و نه ثقيل آسمان است ، اين سخن نيز راست بود و هم آن معنى دهد كه آن پيشين سخن دارد . لكن آن پيشين به بديههء عقل و فهم نزديكتر از آن بود كه گوييم : آنچه ميرنده نيست نفس است ، به بديههء عقل و فهم نزديكتر از آن بود كه گوييم : آنچه ميرنده است نفس نيست . و همچنين اگر گوييم : آتش مجرّد را نتوان ديد ، به بديههء فهم و عقل از آن نزديكتر كه گوييم : آنچه نتوان ديد مجرّدات است . پس بسيار جاى بود كه حاجت آيد به قياسى سالب در بعضى از علوم ، و اينجا مراعات بايد كردن و نگاه بايد داشتن ، تا سخن چنان گويى كه به بديههء عقل و فهم نزديك بود . و چون اين مراعات و شرط نگاه دارى قياس بر صورت شكل ثانى آيد ، و همچنين هر گاه كه از لفظ حيوان و مردم قضيّهء جزوى خواهى ساخت ، آنچه به بديههء عقل و فهم نزديكتر بود آن باشد كه حيوان موضوع باشد و مردم محمول . چنان كه گويى : بعضى از حيوان مردم است ، و اگر چه عكس اين سخن راست بود ، چنان كه گويى : بعضى از مردم حيوان است ، لكن به بديههء عقل و فهم [ چنان ] نزديكتر نبود كه آن پيشين سخن بود . پس بسيار جاى بود كه حاجت آيد به قياسى جزوى . و آنجا مراعات بايد كردن ، تا سخن به بديههء عقل و فهم نزديك بود . و چون اين مراعات و شرط به جاى آوردى ، قياس بر صورت شكل ثالث
--> ( 1 ) . در اصل : مشكل . ( 2 ) . ن 2 : گويى .